| آخرين پرده | |
|
شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
به ر...
آغاز از همه بدتر است، سپس میانه، آنگاه پایان، در پایان این پایان است که از همه بدتر است، این صدا، آن، نمی دانم، هر ثانیه از همه بدتر است... ساموئل بکت پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
به تو
بروم صد پله پایین با دریا گریه کنم کنج صدف ،مروارید وار بی صدا گریه کنم در غزلگردیهای تو تا سنفونی آبی سوگ مشکوک سازها را یکجا گریه کنم هزار سال دلم می خواست با تن تنهاگریه کنم هزار سال دلم می خواست با من تنها گریه کنم دریا ، چه خوب شد که مرا تر کردی دریا، چه خوب شد مرا باور کردی شهیار قنبری
پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
نیاز به دوست داشتن نیاز به دوست داشته شدن اعتماد چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
تو سرمست ِ سقوطت هستی من دنبال قطره رنگی که دره را پاک کنم*
*الهام گرفته شده از عنوان کتابی به نام«تو مشغول مردن ات بودی» که معنی بسیار عمیقی دارد که نه تنها آن را فهمیدم بلکه با تمام وجود حسش کردم دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
پیش از آنکه بیاندیشی که چه بگویی، بیاندیش که چه می گویم
کسی که از فلسفه لذت می برده است حال می تواند از اتومبیل کیف کند؟ کسی که تمام زندگی اش انسان است شهرت می تواند اشباعش کند؟ کسی که آزادی دلش را تکان میداده است می تواند به ساق و ران و سر و زلف این وآن دلگرم گردد؟ اندیشه ای که مجال پروازش همه ی جهان بشری بوده است وسراپای تاریخ می تواند در اداره اش محصور شود؟ تنهایی پس از این همه شکست آسان نیست. من اکنون احساس می کنم بر تل خاکستری از همه ی آتش ها و امید ها وخواستن هایم تنها مانده ام و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم و اعماق آسمان ساکت را می نگرم و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ این سئوال همواره در پیش نظرم پدیدار است وهر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو اینجا چه می کنی؟ امروز به خودم گفتم: « من احساس می کنم که نشسته ام وزمان را می نگرم که می گذرد» همین وهمین! هیچکس نمی فهمد که چه می کشم قدرت درک و وسعت احساس وصداقت روح در هیچکس تا آنجا نیست که بتوان پیشش نالید. سکوت بر سر این درد مرا از درون هر لحظه می کاود و می کاهد و احساس می کنم که همچون مومی می گدازم و قطره قطره نابود می شوم.کویر آغاز فصل دردناکی است که در کتاب روح من گشوده شده است.در این کویر هیچکس با من نیست. نه حتی پدرم* . نه حتی او که مرا با ملاک هایی می سنجید که گرچه برایم نیشتری بود بر استخوان اما گاه در دل آرزو می کرده ام که کاشکی در چنان دنیاهایی می توانستم بود.کاش در این دنیای خالی ودر این زندگی خلوت که هیچکدام شان برایم هیچ ندارند چیزی می بود که مرا برای ماندن بهانه ای می بود، هرچند بد ، هرچند زشت! من اکنون به «حماقت» نیز محتاجم واز آن محروم!
* واکنون تو با مرگ رفته ای و من، تنها به این امید دم می زنم که با هر «نفس» ،«گامی» به تو نزدیک تر می شوم و ... ... این زندگی من است دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
آخرین پرده
من و بشناسون دوباره به من و آینه و دیدار من و تازه کن به بوسه من و دست گریه نسپار یه ترانه از تو دور و یه ترانه به تو نزدیک پیش تو گم میشم از تو ای غزلواره ی تاریک خسته و دلگیرم از من در و واکن به ستاره یه نفس نوازشم کن بزار از شب گل بباره چیزی تا گریه نمونده پر ِ بغض همه حرفام من و با یه بوسه بشکن که سکوت ِ همه دنیام ایرج جنتی عطایی یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
سال ها در اطاقم نشسته بودم و چشم به در وگوش به صدای پایی که مگر او از راه برسد.از هر صدای پایی از جا می پریدم که اوست هر دری که باز می شد او نبود. همواره می آمدند و می رفتند وبسیار اما او نیامد واکنون در اطاقم همچنان نشسته ام اما می دانم که دیگر او نخواهد آمد. با دردناک ترین تجربه ها دانستم که باید در این اطاق،بی انتظار بمانم.دانستم که دیگر«اویی» نیست وچه سال ها که بیهوده چشم بر در دوخته بودم واکنون سال ها می گذرد که من در تنهایی مایوسم سر در گریبان خویشتنم و در را به رویم وبه هر که مرا سرغ می کند بسته ام. چه آرامش دردناکی! چه یقین جانکاهی! اما به هر حال آرامشی است و یقینی که بدان رسیده ام و اکنون سال هاست که بدان خو کرده ام. دل من دیگر پیر شده است و سخت ناتوان، تاب تپش ها و بی تابی های «دوست داشتن » را ندارد، تنها می توانم خاطره ها را با خود مزه مزه کنم سهشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
خسته ام
نوک زبان تو امید آمدن لغتی ست لغتی که نمی آید یداله رویایی یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
حالم بد است
فرانسوا به من گفت که عشق درد دارد درد دارد، درد دارد هیچ کس نمی داند، فقط شاعران می دانند درد دارد، درد دارد * من جزیره ای زیبا را خواب دیدم با یک عشق پنهان و دریا غایب و آبی چونان رویایی شکسته، تکه تکه درد دارد،درد دارد * نیمه شب است و عشق تعطیل است دیگر نمی دانم کجا باید بخوابم درد دارد، درد دارد * به نیزه های تو محتاجم تشنه ی کلمه های توام واز جیغ کلاغ می ترسم درد دارد، درد دارد * شب جشن ، شعله های مقدس ، آری آری یک رخت ساری صورتی ، زیبایی سوخته ، آری آری فیل مرمرین در گردش آری آری مه سنگین شناور است پرده تالار می افتد آری آری بگذار به یاد بیاورم همه ام را آری آری جایی که دیروز و هنوز به آخر می رسند می خواهم همه ی ترانه هایم را بالا بیاورم،آری آری ما زیستیم و خندیدیم و عشق ورزیدیم و رفتیم ، آری آری درد دارد، درد دارد * حالم بد است ، حالم بد است * درست خواهد شد ، امشب امشب * تو می توانی بهتر از این بشکنی * بهتر، بهتر * می توانی وقتی همه چیز تمام شد از نو بیاغازی * درست خواهد ، امشب امشب شهیار قنبری [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |